آرشیو برای: "دی 1392, 28"

مادر

  مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون… بیشتر »

حکایت ما و خدا

بسم الله الرحمن الرحیم حکایت ما وخدا خدا:بنده من نماز شب وآن یازده رکعت است. بنده:خدایا خسته ام! نمی توانم خدا:بنده ی من دورکعت نماز شفع ویک رکعت ن ماز وتر بخوان بنده:خدایا خسته ام! برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم خدا:بنده ی من، قبل از خواب این سه… بیشتر »